نگاره سبز



اینجا چلچله ها به روی نی می خوانند

راز لاله های مانده را میدانند

یک دسته پرستوی مهاحر اینجا 

از داغ و فراق لاله ها گریانند

هرکس گلی به سینه اش بگرفته 

با زمزم عشق خاک گل را شسته 

  گوید گل عزیز و عریان خفته  

از داغ و فراق تو همه حیرانند

پاها ورم کرده از سختی راه 

چشم ها نمی خوابند از حسرت و آه 

دنیا ت در قاب تگاه 

از داغ و فراغ لاله ها می خوانند

آفتاب تمی رسد بر عرصه خاک 

از کثرت سینه های سرخ و چالاک

دشمن ستیزان غیور و بی باک

از داغ و فراع لاله ها می خوانند

امروز بلند نوحه می خواند باد 

بر گوش فلک زند به طعنه فریاد 

آن روز اگر شکستید حرمت داد 

امروز سپاه لاله ها عصیانند

بین الحرمین امروز عجب غوغایی است 

یک کاسه شراب پر از شیدایی است

مستی اینحا بالا تر از دانایی است

حال لاله های خفته را می دانند

بر گوش کر زمانه آویز شده 

شمشیر جهاد لاله ها تیز شده 

صبر همگان ز جور لبریز شده 

نابودی کفرو ظلم را خواهانند


مسجدم کلبه کوچکی است از شاخه یاس 

داخل کوچه گلهای سپید 

سبزه هایش  خرم 

بوته هایش

 همه با احساس

وسعتش 

پهنه دستان خدا 

منبرش

 بوته یک گل سرخ 

گنبدش به بلندای طلوع افتاب 

پنجره ها همه ازجنس بلور 

پیش نمازش پرستوی مهاچر 

و چکاوک بلند میخواند 

نماز سحری

میتراود در ان حاله نور 

مردمانش ماهی 

داخل تنگ بلور 

روی بامش خداوند هر صبح 

با قد م های ظریف اذان 

می کند مردم شهر را بیدار 

مردمی یک نفره بس من ومن 

وقت دیدار خدا امده است 

انقدر هست خداوند نردیک 

بوی عطرش  را به جان می فهمم 

با همه احساسم 

با همه ادراکم 

ودر این باغ خدا مال من است 

نه به نامش جنگی 

نه به نامش ننگی 

هرکسی با افکارش 

با همه کردارش

نزد من محترم است

ته به زیبایی گلهای شقایق می بالم 

نه به زشتی 

نه سیاهی 

نه قیافه 

نه نزاد 

چون خدای من واو 

تمها یکی است 




گر به جای صدحرف یک جو عمل بود  

هر مشکل  ما سهل هر مسله حل بود

با ارر نی انصاف در این دوره بیمار 

بر دامن هر گل صد شهد عسل بود

باشیم همه هم دل و هم سفره و همراه

همبستگی ما چو یک صرب المثل بود

.ر من بکنم کار خودم را به درستی و شما هم 

زیبایی دنیا دراین ملک و محل بود

خود خواهی و کم کاری ما گشت بلایی

پایان همه زحمت ما تبدیل به بدل شد


من از فتنه مهتاب می ترسم 

از غربی ترین گلگو نه آفتاب میتر سم 

من از سکه و زر 

از سایه تزویر  

از ریشه های تنومند اختلاس 

از آیینه زنگار ت از آرایش ماه 

در گرگ و میش زندگی 

از شب 

از خواب لاله های عشق 

از بوق نیرنگ در گل های شبپوری 

از بیداری یک کودک بی تاب می ترسم 

من از روزی که پژمردت گل نایاب می ترسم 

من از شهر شلوغ 

از کوچه های خالی از احساس 

زقهر اعتماد 

از مرگ رفاقت در کویر تشنه و بی آب میترسم 

من گر زدن دریا

از تاراج ماهی ها 

از خستگی یک کارگر  در نمک زارها 

به دستان  دسسیسه 

به فرمان ارباب می ترسم 

من از سیلاب خاک بر دامن صخرا  

ز ترس یک علف که از ترس نمی روید کنار جوی آب می ترسم 

من از آرایش ماه 

در آیینه برکه 

زعکس وارانه یک بید که می اندازد به دامانش لرزه و تشوش 

ز رویای گل آلوده یک خواب می ترسم 

من آینده مبهم 

که میسوزد جنگل سبز خیالم را 

به دست کودک ناباب می ترسم



درمسجد امشب دیو کمین است

شکاراو شیر حیدر دین است 

آفتاب نمی تابی چرا امروز 

دانی که نورت پر ز تسکین است 

صبح گشته و مهراب تاریک است 

خاری که آنجاست زهر آگین است 

شق القمر کردند فرق ماه 

مهراب از خون سرخ و رنگین است 

این ماتم جانسوز تنهایی 

بر شانه های باغ سنگین است 

در شهر عشق بن بست یک کوچه 

الغوزشان با اشک آمین است 

بقض خفه کرده دو برادر را 

بر آه آنان مهر تمکین است 

اشکان چشم دختر مهتاب 

بارانی از یک سیل سهمگین است 

دلدادگان حضرت داور 

دانند که رسم زندگی این است 

جز صبر و تمکین بر رضائ حق 

داغ پدر چون کوه سنگین است 

یک شهر از داغ تو می نالند 

در کوی دیو سینه پر از کین است 

تاریخ فزت الکعبه را ثبت کرد 

اینک علی شهید آیین است


من یه آسمونه پر ستاره 

من و طاله که هی سی مه بیاره 

من یه لو خنه ویه دل شاد 

من کسی که و مه دل سپاره 

من تاجی که هی ها و سر مه 

من و کسی که ها دور ور مه 

من و یه باغچه و سه غنچه گل 

چی جومه کودری هان د ور مه 

من گرمی دس پیر دایم 

من کسی که من سی خم هایم 

من چتری که خم هایم و سایش 
من کسی که ها یایه و سایم 

دعا کنم خدا دیار سرم با 

عزیزم همیشه دور ورم با 

تو هم عزیزمی که ها ین خونی 

و خنه تو حنک ای جگرم با



دویدیم و دویدیم 

به هیچ جا نرسیدیم 

جوانی رفت پیر شدم 

ما دیگه نا امیدیم 

دستا به جایی بند نیست 

درون جیبا خالی است 

حقوق یک ماه ما 

برای چند بدیهی است  

این همه وام پر سود 

برای یک نیاز بود 

اگر نمی گرفتیم 

باز هم می شدیم نابود 

به سرعت میرن بالا 

از پفکه تا کالا 

دیروز بهتر از امروز 

فردا بدتر از حالا 

از رو با هم رفیقیم 

چو گوهر و عقیقیم 

از پشت هم می زنیم 

مثل لبه تیغیم 

خدا به ما رحم کنه 

درمون این زخم کنه 

هرکس شعر بخونه 

شاید کمی اخم کنه 

ولی این واقعیت 

مانند یک عادت 

اگر اینجور بمونه 

اون موقع ماهییت 

ایرونی با غیرت 

باید بگیریم عبرت 

خوبی به هم دیگه 

باید بشه یه عادت 

ماهییت ایرونی 

له نشه با گرونی 

تلاش کنیم آباد شه 

یلا که تو می تونی



دوست دارم بنویسم از همه جا و همه کس چراغ اتاقم را خاموش کردهام و تمام فکرم را متوجه نوشته هایم مردم نمی دانم چه بنویسم واز که وچه بگویم هرچه فکرمیکنم درد است زخم است که نیاز به درمان و التیبام دارد از گرانی بگویم یا از فقر که این روزها داد میزند ونیاز به به فریاد رس دارد حال همه خراب است همه شاکیند و نالان همه از درد حرف میزنیم ولی در عرصه عمل کم می آوریم به راحتی و با تحترام دست در جیب یکدگر  می کنیم وبعد به حال هم میگریم از روزگار شاکی میشویم بدون اینکه سهم خودمان را از ضلم جفا ی روزگار تعین کنیم می گریم به حال هم و به هم رحم نمی کنیم دمیای عجیبی است یا ما خیلی عجیبیم  حلال خیلی کم رنگ شده وحرام چنان به خود جلوه حق گرفته که به قانون تبدیل شده است هکخ دیگگری را سر زنش مکنن ولی در خلون کب کنن کنن د


دوست دارم بنویسم از همه جا و همه کس چراغ اتاقم را خاموش کردهام و تمام فکرم را متوجه نوشته هایم نمی دانم چه بنویسم واز که وچه بگویم هرچه فکرمیکنم درد است زخم است که نیاز به درمان و التیبام دارد از گرانی بگویم یا از فقر که این روزها بیداد می کندچون نیاز به فریاد رس دارد حال همه خراب است همه شاکیند و نالان همه از درد حرف میزنیم ولی در عرصه عمل کم می آوریم به راحتی و بااحترام دست در جیب یکدگر  می کنیم وبعد به حال هم میگریم از روزگار شاکی میشویم بدون اینکه سهم خودمان را از ظلم و جفا ی روزگار تعین کنیم می گریم به حال هم و به هم رحم نمی کنیم دنیای عجیبی است یا ما خیلی عجیبیم  حلال خیلی کم رنگ شده وحرام چنان به خود جلوه حق گرفته که به قانون تبدیل شده است  روبه رو قربان صدقه هم می شویم و پشت سر چنان هم دیگر را خراب می کنیم که قابل درست شدن نیستیم  به هم فخر می فروشیم بدون آنکه نگاهی اندک به آرشیو زندگی خود داشته باشیم



دوست دارم بنویسم از همه جا و همه کس چراغ اتاقم را خاموش کردهام و تمام فکرم را متوجه نوشته هایم نمی دانم چه بنویسم واز که وچه بگویم هرچه فکرمیکنم درد است زخم است که نیاز به درمان و التیبام دارد از گرانی بگویم یا از فقر که این روزها بیداد می کندچون نیاز به فریاد رس دارد حال همه خراب است همه شاکیند و نالان همه از درد حرف میزنیم ولی در عرصه عمل کم می آوریم به راحتی و بااحترام دست در جیب یکدگر  می کنیم وبعد به حال هم میگریم از روزگار شاکی میشویم بدون اینکه سهم خودمان را از ظلم و جفا ی روزگار تعین کنیم می گریم به حال هم و به هم رحم نمی کنیم دنیای عجیبی است یا ما خیلی عجیبیم  حلال خیلی کم رنگ شده وحرام چنان به خود جلوه حق گرفته که به قانون تبدیل شده است  روبه رو قربان صدقه هم می شویم و پشت سر چنان هم دیگر را خراب می کنیم که قابل درست شدن نیستیم  به هم فخر می فروشیم بدون آنکه نگاهی اندک به آرشیو زندگی خود داشته باشیم گذشت دیگر در قاموس جامعه جایی ندارد و قصه آن را فقط میتواان در خاطرات بزرگترها یافت اگر در دعوایی به حق باشیم گذشت را ترحم بر پلنگ تیز دندان میدانیم و اگر مقصر باشیم گذشت می شود

گاهی چنان دلم می گیرد که بیخود یقض مرا خفه میکند وگاهی عقده چنان تحریکم میکند که حتی از خود هم بیزار می شوم دلیل این بقض و تنفر را کجا می توانم جستجو کنم در خودم  یا در جامعه  یا در فشارهایی که از بیرون به من  می دآید این حالت ها را همه کم وبیش دارند نه من نه تو و نه دیگران

آیا میتوانم در خود تغیر ایجاد کنم

می توانم مثبت فکر کنم می توانم قانونمند باشم .چگونه

بله می شود مثبت فکر کرد به شرط اینکه نگاه خود را به زندگی تغیر دهیم در موقع قضاوت

خود را جای طرف مقابل بیندازیم اندکی از دید او پیرامون خود را نگاه کنیم در این صورت هیچ گاه خود را حق مطلق و دیگران را کاملا مقصر نمی شناسیم راحت تر با مسایل پیرامون خود کنار می آیم و لذت بخش تر زندگی می کنیم  زود می بخشیم وراخت تر کینه ها را از دل پاک میکنیم چنان سبک می شویم که حس پرواز درونمان به اوج شوق پرواز تی شویم



و دشت و صحرا زیه دلم سی تو

ری و هونه خدا نمیکم بی تو

جیره در و گوش دلم چش و ران

تا بزنم بوسه و گلمه ری تو

جون دلم بی تو همه کل هیچن

دنیا نیرزه و یه تال می تو

عید نزیکه همه هان سر شوق

شوق  همه کی یویی بمونی تو

زی بیا تش افتایه د ولات

سی کل عالم نامه امونی تو

سوز سوار یوسف دین خدا

یاور همیه بی کسونی تو


عید آمد و از پسته و آجیل خبری نیست

انگار نه انگار که از عید اثری نیست

نه شور وشعف در سخن باد مهیاست

در ذهن پرستو سیرو سفری نیست

امسال که زیبا طبیعت  بذل می کرد

مرده است سخاوت دیگر گوهری نیست

رفته است زمستان و خوابند درختان

بر شاخه خشکیده گیلاس فاش و ثمری نیست

آشفته و حیران گرفته است بقضی

با چنگ گلو یی که در آن چشم تری نیست

کاسب نفروشد به کس شاخه مهری

در بلبل این باغ میل خطر ی نیست

آرام گرفتیم در این خانه تاریک

گویی که در این سر جای بصری نیست

دادیم به فراموشی و تاریکی یک شب

آغاز یک روز که در آن سحری نیست

میراث نیاکان به ارزن بفروختیم

در معامله ما سود وثمنی نیست

هر طرح کشیدیم به بن بست بخوردیم

شاید که در فکر من وتو هنری نیست


نو بها اوما همه جا سوز سوز

باغ و بوسو دشت و صحرا سوز سوز

خرم و پایار درخت جون تو

بی بلا و بی قضا با سوز سوز

غنچه لویات همیشه و خنه

مین دوس و آشنا با سوز سوز

مارکت با سال نو صد سال هنی

مین مالت کت خدا با سوز سوز

برقرار بوی که تا ایلی و تو

بر قرارو سر پا با سوز سوز


نگاهت چرا سنگین است

چه خطایی ز من سر زده است

که مرا لایق احساس

نمی دانی تو

من چه گویم

که تو را راضی و خشنود کند

و مرا باز به آغوش تو برگرداند

اگر از باغ توغنچه سرخی چیدم

اگر آواز مینای تو را می خوانم

دست من نیست

تقصیر ز آن چشمک مستانه توست

که مرا مثل چراغی

درکوچه بن بست به خود می خواند

گرنبودی

این همه ذوق کجا در دل من می جوشید

بودنت

سوزن گمشده ای است

در کاهدان

من به یک آن

به جهدی تو را خواهم جست

پس مگردان سرت را از من

مثل یک بید که وابسته به آب رود است

موجهایت می کند شاد وسر سبز مرا

من به تو محتاجم

بیشتر از دیروز

بیشتر از حالا

تو خدای یکتای من

تو امیدی که من کاشته ام در دل خود و

نترسم زهر مار پلیدی

ز هر گرگ درنده

ز هر روبه مکار

زهر کینه عقرب

که تو را دارم

و بس

و بجز تو

یکتای دگر نیست که نیست



می شود که خوب بود و آزاد

می شود دوستان خود را کرد شاد

می شود دستگیر بود در کار خوب

می شود هر کوچه را کرد آباد

می شود انشا نوشت از خوب و بد

می شود از عشق کرد هر احظه یاد

می شود بذر سخاوت را فشاند

می شود در هر زمینی بود باد

می شود یک دست افتاده گرفت

از سقوط یک شکست کرد آزاد

می شود خوب بود وخوب ماند تا ابد

بوستانی خشک را کرد آباد

پس بیا در بیستون زندگی

تیشه را بر مشکلات زن فرهاد


بهار اوما همه جا سیل و اوه

همه جان او گرت هونم خروه

نکرده یه کسی تدبیرو چاره

منی که گپ ای هونه د خوه

بیارش بکنید دنیان او بورد

خیالی که تو دوری یه سروه

د خورموه بیر بیا تا سوسنگرد

دمشو خره و دلشو کووه

پلدختر و ممولو هان و زیر او

کس نی موه بخونه سی خورموه

خوزستا ن نیا د ور د هر لا

چی کاسه پر د اویی لولوه

خدایا شکرت سی ای بهارت

ینه هم قسمت لر و عروه

بنازم غیرت ملت ایران

که هان سوزن سی یک چی تش و توه


داشت چوپان فقیری یک سگی

مرد یک روز آن سگش از گشنگی

چونکه چوپان دوست داشت آن را زیاد

قبر او را بین مسلمین نهاد

آن خبر پچید آن روز دست به دست

عاقبت   در محکم قاضی نشست

تا شنید قاضی این کار خطا

حکم داد چوپان بسوزد زین گناه

دید چوپان حکم او سنگین بود

چاره این حکم بس تمکین بود

گشت چوپان در بند واسیر

رو به قاضی کرد وگفت جان ایر

این سگ من ثروت بسیار داشت

توی این دنیا جز من کس نداشت

کرد بر من وصییت این سگم

حیفم آمد آن وصیت را نگم




تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

مرکز تعمیرات سخت افزار ، تعمیرات لوازم خانگی ،مرکز موبایل ایران هواشناسی دشتستان No Title science مروری بر حسابداری و مسایل مالی روز اباذر آبادگر داستان ostadsalam2 دیجی کالا هزار فایل: دانلود نمونه سوالات استخدامی